پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )

219

سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )

يكى از بانوان خاندان سلطنت ، يعنى دختر شاه اسمعيل ثانى ، در اين شهر به سر مىبرد . شاه اسمعيل ثانى كه پس از فوت پدرش شاه‌طهماسب بر اريكهء سلطنت جلوس كرد ، پس از يك سال به قتل رسيد و بعد از او ، سلطان محمدخدابنده ، برادر كوچكش كه پدر شاه‌عباس است ، پادشاه شد . اين شاه‌زاده خانم يا بيگم ، وقتى پدرش به قتل رسيد هنوز به دنيا نيامده بود ؛ ولى اكنون با وجودى كه خيلى جوان مىنمايد ، مسلما لااقل پنجاه سال دارد . وى در جوانى به عقد ازدواج سليمان‌خان ، حاكم قزوين ، درآمد ، ولى آن مرد فعلا به علت سوءاستفاده‌هايى كه كرده ، در همان شهر از طرف شاه‌عباس زندانى شده است و اين بانو به فرح‌آباد رفته بود تا از شاه براى استخلاص شوهر و يا حداقل طلاق از وى و ازدواج با ديگرى ، كسب اجازه كند ، زيرا زنان مشرق‌زمين هر چقدر سنشان زياد باشد ، باز هم از شوهر كردن خجالت نمىكشند . شاه پاسخ داده بود كه در قزوين به اين امر رسيدگى خواهد كرد و به همين مناسبت اين بانو با همراهان خود در حال بازگشت به قزوين بود . چون مطلع شديم كه آنان حوالى سحر از اين شهر خواهند رفت ، منتظر شديم و با لباس به استراحت پرداختيم ؛ يعنى بانو معانى در تخت روان و ما روى اسباب و اثاثيه خوابيديم . اندكى قبل از سپيده‌دم ، دختر عم شاه خانه را ترك كرد و ما به آنجا رفتيم تا راحت بخوابيم ، ولى موقعى كه مشغول انداختن رختخواب بوديم ، پيرزنى كه دايهء بيگم بود به اتفاق دو زن ديگر وارد شد و اظهار داشت بانوى او در اين اتاق انگشتر خود را گم كرده است و خيلى از اين سبب غمناك است و در انتظار پيدا شدن آن به سر مىبرد . همه به اتفاق يكديگر تمام اتاق‌ها را گشتيم ، ولى اثرى از انگشتر نيافتيم در نتيجه زن‌هاى نام‌برده غمگين و پريشان ما را ترك كردند ؛ به‌خصوص يكى از كنيزكان كه ظاهرا در اين ميان تقصيرى داشت ، بسيار هراسناك بود . ما لباس‌هاى خود را به درآورديم كه بخوابيم ؛ ولى هنوز پايمان به رختخواب نرسيده بود كه پيرزن مجددا وارد شد و گفت ؛ بانوى او خيلى معذرت مىخواهد ، ولى چون اين انگشتر با وجود ناچيزى بها به علت اين‌كه در يكى از ايام سعد ساخته شده و خوشبختى مىآورد ، مورد كمال علاقهء او است ، درخواست دارد و در صورت امكان اتاق‌ها را تخليه كنيم تا شخصا همه جا را بگردد . من واقعا نزديك بود از فشار خواب هلاك شوم ، با وجود اين بايد توجه داشت وقتى تقاضاى بانويى ، آن همچنين عالىقدر در ميان باشد ، بايد از همه چيز گذشت ، چه رسد به خواب . بلافاصله لباس پوشيدم و به اتاق ديگر رفتم ، زيرا در اين سرزمين زنان نمىگذارند مردان آنان را ببينند .